تبلیغات
روزهای(فعلاَ) سابقاَ دو تایی
روزهای(فعلاَ) سابقاَ دو تایی


یاد

پنجشنبه 21 آبان 1388  ساعت: 10:33 ب.ظ

نوع مطلب :خورده فرمایشات ،

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست

لحظه های دیدار با همه زیبایی گاه پر از دلتنگی است

.که مبادا دیدار شیرین امروز خاطره تلخ فردا باشد



نوشته شده توسط:مانی



4

سه شنبه 19 آبان 1388  ساعت: 10:51 ب.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،خورده فرمایشات ،

این دوستیی که باهم داشتیم خیلی هم راحت تموم نشد، یعنی هنوز از طرف من تموم نشده...

اگه از 10 نفر بپرسی می بینی که 6 نفرشون می گن که جمله " دوستت دارم" براشون عادیه... به نظر من هم عادیه چون بسیاری از افراد( از جمله نانی) از این جمله برای رسیدن به خواسته هاش استفاده کرد، به قول اون دوستم که ( که فکر کنم یه کمی زیر آبی رفته) رابطه من و نانی به صورتی بود که نانی هر کاری رو که می خواست طوری عمل می کرد که من ازش بخوام و اگه اتفاق نمی افتاد با دعوا می گرفت...
نمی دونم شاید درست باشه ولی از نظر خودم این نمی تونه زیاد صادق باشه ولی می تونه این طوری باشه که اگر خواسته ای یا مطلب در این وجود می داشت اگر با خواسته نانی مطابق بود اون کار باید صورت می گرفت؛ اما اگه با خواسته نانی مططابق نبود اون کار صورت نمی گرفت و یه lag تو رابطه امون پدید می اومد...
نمی دونماین سوالیه که چندین وقته فکرم رو مشغول کرده ولی نمی تونم ازش سر در بیارم...
امشب رفتم جاده کن به سمت امام زاده داوود( تقریبا ساعت 7 رسیدم اونجا) جدای چند مسئله، صدای بلند سکوت اونجا( چون اون وقت شب هیچ احمقی اونجا نبود) یه آرامشی به طور موقت بهم داد و باعث شدش که بتونم کمی باز تر فکر کنم و لی هر چه که به این قسمت رابطه امون فکر کر دم دیدم نمی تونم غیر از دیدگاه خودم به این مسئله به گونه ای دیگر نگاه کنم یکی از عواملی هم که باعث می شه نتونم دیدگاهم رو عوض کنم اینه که نانی هیچ جواب قانع کننده ای بجز اشتباه بودن دیدگاهم بهم نمی داد...
یک سری مسایل خودم و نانی رو تونستم واکاوی کنم ولی این مسئله برای خودم یه علامت سوال گنده(چیزی بزرگ تر از این؟)  شده، چرا که اگه اینطوری باشه تمام حرفهای نانی می شه یه بازی؛ و اگه این طوری نباشه ...( نمی دونم چی می شه)
شاید از دیدگاهی که الان دارم به قضیه رابطه خودم و نانی نگاه کنم تنها چیزی رو که می بینم تنها مخلوطی از دیدگاه خودم و اون دوستم باشه؛ شاید هم هیچ کدوم فعلا که خیلی گیج شدم...همه چیز این رابطه برام یه معما شده... پیش خودم فکر می کنم اگه این ماجراهای انتخابات  و چند مسئله دیگه نبود چه مسئله ای می تونست باعث بشه این مشکل نمود پیدا کنه؛ به قول یکی دیگه از دوستام که در کنار رابطه من با یه نفر دیگه رابطه ای داشت و بهم خودره بود می گه که تو یه رابطه دونفره اگه دونفر مال هم نباشند و برای هم آفریده نشده باشند حتما روزی جدای صورت می گیره... نمی دونم این جدایی اگه اون مسایل نبود کی می شده؟ آیا اصلا ما دو نفر واقعا برای هم بودیم یا نبودیم؟
------------------
پ.ن: لطفا بودن دونفر از دوجنس مخالف برای هم رو به معنی ازدواج معنی نکنید، بودن حالتهای گوناگونی داره...
اگه یه روز تونستم حالتهای مختلف بودن دونفر را می گم (التبه واضح و مبرهنه که این دیگاه شخصی منه و می تونه درست نباشه) فقط بگم که دونفر از دو جنس مخالف هم می تونن با هم باشند بگونه ای که جنسیت براشون معنی نداشته باشه...
پ.ن2: ئوباره فردا باید برم دانشگاه، هفته پیش هم نرفتم این هفته باید برم، کلاس ساعت اولم استاد خیلی گیری داره و من 3 تا غیبتم سرش فکر کنم پر شده باشه!!!!!!!
پ.ن3: ببخشید یکمی طولانی و کمی بی ربط و از این شاخه به اون شاخه شدش... فکرم خیلی آشفته اس...


نوشته شده توسط:مانی



3

دوشنبه 18 آبان 1388  ساعت: 11:36 ب.ظ

نوع مطلب :خورده فرمایشات ،

سلام، اول جواب دوست خوبم که تونست با دقتی که داشت رد من رو تو یه جای دیگه گیر بیاره می دم...
شاید این طوری که می گی درسته سوالی که تو این مدت خیلی از خودم پرسیدم سوالی که با بسیاری از سوالات دیگه قاطی شدند و آخر سر باعث شد که کاری رو که عقل می گفت انجام نده و 50% احساس هم با انجامش مخالفت می کرد رو انجام دادم!!!!!!!!!!!
تو دوستی خیلی چیز ها رو باید کنار گذاشت، از خیلی چیز ها هم باید چشم پوشی کرد، خیلی وقتها هم باید رفت سراغ موارد خوب، ولی بعضی وقتها نمی شه که آدم از خواسته های خودش چشم پوشی کنه، گاهی وقتها هم این خواسته ها در یک رابطه دو طرفه باعث می شه که در موقعیت انتخاب بین دو یا سه چیز کاملا بی ربط به هم قرار بگیره( مثل موقعیتی که من و نانی توش قرار گرفتیم) گاهی وقت ها هم انتخابهای اشتباه باعث می شه که تو یه حلقه تسلسل بیوفتیم(که از نظر فلاسفه تسلسل باطله)
گاهی واسطه کردن یه نفر و دخالت دادن یه نفر و اجازه هایی هم که به اون نفر می دهیم باعث می شه که دیدگاهمون به هم تغیر کنه و این تغییر دیدگاه حتی رو مهمترین مسایل تاثیر میذاره...
--------
فردا باید برم دانشگاه شاید از دانشگاه مطلب رو که می خواستم امروز آپ کنم رو آپ کنم چون احساس می کنم الان دارم خیلی چرت و پرت می گم...


نوشته شده توسط:مانی



2

دوشنبه 18 آبان 1388  ساعت: 09:32 ق.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،

فكر می‌كنم به هرآنچه این همه سال گذشت، به هرآنچه این همه سال نگذشت، به آدم‌هایی كه بودند و حالا نیستند... به آدم‌هایی كه نبودند و حالا هستند... به آرزوهایی كه واقعیت شدند... به واقعیت‌هایی كه آرزو شدند... به باورهایی كه پیش آمدند... به پیش آمدهایی كه باور نداشتم... به هفت سالگی كه در انتظار بیست سالگی گذشت... به بیست سالگی كه در حسرت هفت سالگی گذشت... به روزهایی كه زود شب شدند... به شب‌هایی كه دیر صبح شدند... به دوست داشتن‌هایی كه هنوز هستند... به هنوز‌هایی كه دیگر دوست داشتنی نیستند... به دوست هایی که به عشق تبدیل شدند... به عشقی که تبدیل به ...


نوشته شده توسط:مانی



گریه

شنبه 16 آبان 1388  ساعت: 10:16 ق.ظ

نوع مطلب :دلم گرفته ،

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروره

مرهم این راه دوره

 

گریه سهم دل تنگه


نوشته شده توسط:مانی



1

جمعه 15 آبان 1388  ساعت: 06:19 ب.ظ

نوع مطلب :خورده فرمایشات ،درد و دل ،

نمی خواستم اینجا بنویسم دیگه، ولی یه چیزی نذاشت...
از بعد از روزی که من و نانی رفتیم دربند دیگه روز خوش نداشتیم... تا اینکه حدود 3 هفته پیش دیگه راستی راستی همه چیز تموم شدش...
هر چی هم که حساب کتاب کردم دیدم که دیگه این رابطه تموم شده و ما داریم هی می کشیمش...
نانی ادعا می کرد که هنوز می تونیم با هم باشیم ولی من (والبته دوستم (از راهی دیگه) که بعد از تموم شدن رابطم فهمیدم که نانی به اون زنگ می زده ) به این نتیجه رسیدم که نمی شه... فقط یه چند تا موضوع بود که نمی ذاشت...
در هر صورت حدود دو هفته پیش حالم خیلی بد شدش...( از این سرما خوردگی خفنها)(N1H1) افتادم تو خونه... تو اون مدت فکر نانی خیلی آزارم داد، به طوری که 13 هم بهش از تلفن عمومی زنگ زدم(جلوی دانشگاهش) دیدم اول جواب نداد بعد هم دیدم گوشی رو داده به مامانش که اون جواب بده... منم بی خیال شدم چرا که 3 تا چیز رو فهمیدم...
اول اینکه هنوز خطش رو داره دوم 13هم بیرون رفته و تو تظاهرات شرکت کرده( چون صدای بیرون بود تو گوشیش و تا 12 هم خطش راه نمی داد) و سوم داره نسبتا خوش می گزرونه...
از 13 هم به بعد هم منم تصمیم گرفتم که خوش بگزرونم به روش خودم البته...
روش خودم با روش پیشنهادی دوستم خیلی فرق داره( چون نمی تونم با یکی دیگه دوست شم و بعد از مدتی اونو بندازم کنار و دوباره و دوباره و دوباره... اگه نانی درت عمل می کرد امکان نداشت همه چیز تموم بشه...)
اول از همه رفتم ته ویلا رستوران پنتری(شعبه دومش) و میگو سفارش دادم و خوردم...(البته کمی خاطرات خوش گذشته نذاشتن که  راحت از گلوم پایین بره)
بعد هم روز 5 شبنه خواستم برم هانی سر تخت طاووس که دیدم درش رو گل گرفتن و رفتم روبروی پارک ساعی رستوران دیدنیها اونجا هم استیک و سوپ خوردم...
دوشنبه هم می خوام یه رستوران باحال دیگه برم...(مثل 4 سال پیش قبل از آشنایی با نانی که همه جا تنها می رفتم الان همین طورهف فقط یه مشکل هست اینه که اکثر جاهای خوب رو با نانی رفتم و هرکدوم خاطره ای هست...)
پ.ن: شاید باز هم بیام تو این خونه... خیلی ناراحت کنندس چون اینجا قرار بود...


نوشته شده توسط:مانی



جوابیه به دیدی...

پنجشنبه 2 مهر 1388  ساعت: 03:44 ب.ظ

نوع مطلب :خورده فرمایشات ،

1- سلام
2- تنها شد دلت؟ وگه  قبلا با کسی بود؟
3- ابراز پشیمونی؟ اگر این جملات ابراز پشیمانی پس... " برو طرز فکرت رو عوض کن!"، " چرا دیدگاهت عوض شده" ،" تو هم باید با من میومدی" و "...
4- الان ترجیح نمی دی! آیا 20 خرداد و 24خرداد و ... هم ترجیح نمی دادی؟(به گفته خودت نه) بعد از اون بار ها که رفتی تظاهرات چی شد رابطمون؟
5- اگر عاشقانه دوست داشتی نمی رفتی
6- هر کلبه ای روزی خراب می شود و چه بسا کلبه هایی که بر خلاف صداقت پایه ریزی شده باشند زود تر خراب می شوند...
7- بی من همانگونه که جمعه رفته بودی تظاهرات سحر کن، بدون من زندگی نکن تظاهرات کن...

پ.ن 1: اومدم که فقط جواب این حرفهای نانی رو بدم...
پ.ن 2(مخصوص نانی) :

تو اون شام مهتاب كنارم نشستی/عجب شاخه گل وار به پایم شكستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی/كه صورت گری را نبود این چنینی

پری زاد عشق و مهاسا كشیدی/خدا را به شور تماشا كشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من/شكفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم كی هستی تو گفتی یه بی تاب/تا گفتم دلت كو تو گفتی كه دریاب

قسم خوردی بر ماه كه عاشق ترینی/تو یك جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت/به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظهء ناب/كه معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم/تو هر شام مهتاب به یادت شكستم

تو از این شكستن خبر داری یانه/هنوز شور عشق و به سر داری یا نه

هنوزم اگه تو شبهات اگه ماه و داری/من اون ماه و دادم به تو یادگاری


نوشته شده توسط:مانی



دیدی

چهارشنبه 1 مهر 1388  ساعت: 02:13 ق.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،دلم گرفته ،

دیدی که تنها شد دلم
غرق تمنا شد دلم

من ابراز پشیمونی کردم عزیزم و گفتم هیچی رو به تو ترجیح ندادم و نخواهم داد
 
من تو رو عاشقانه دوست دارم

عزیزممممم برگرد

برگرد
برگرد
برگرد
برگرد

تو رو می خوام تموم زندگیم اینه

اینجا کلبه عشق من و تو بود

برگرد عزیزم

چگونه بی تو سر كنم

چگونه شب سحر كنم

بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم

بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم

بدون تو یه ماهی بدون تنگ

بدون تو سكوت مرده ای خموش

بدون تو ستاره ای بی فروغ

بدون تو پرنده ای شكسته بال

بدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحر

بدون تو غروب غم گرفته ام

بدون تو یه ابر تكه پاره ام

بدون تو...

نمی كنم بدون تو زندگی





نوشته شده توسط:نانی



خداحافظی...

دوشنبه 30 شهریور 1388  ساعت: 08:01 ب.ظ

نوع مطلب :خورده فرمایشات ،

خوب...
امممممممم....
چه جوری بگم...
رابطه من و نانی هم تموم شدش دیگه...
همین الان داشتم باهاش حرف می زدم دیدم از این که رفته بودش راهپیمایی روز قدس پشیمون نیست و همون حرفهای 3 ماه پیش رو داره دوباره می زنه.... پس من هم بهش گفتم تمام و حتی خداحافظ هم بهش نگفتم...

پ.ن1: اینجا رو همینجوری که هست میزارم اگه خواست بیاد و انجا مطلب بزاره و اگه هم نخواد نیاد مهم نیست...

با شما هم خداحافظی می کنم

پ.ن2: شاید؛ دوباره رابطمون رو شروع کنیم البته بعید می دونم من که نیستم دیگه چون به عقیده من وقتی یه نفر (حالا هر کسی حتی کسی که عاشقشم) یه عملی رو که طرف مقابلش رو اذیت کنه (بعد هم بفهمه که اذیت شده) رو دوبار انجام بده و بعد از کارش پشیمون بشه یعنی این کار براش شده عادت(حالا نانی که خیلی از این کارا کرده تو موارد مختلف و به شکل های مختلف...)


نوشته شده توسط:مانی



دیشب...

دوشنبه 30 شهریور 1388  ساعت: 12:18 ب.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،خورده فرمایشات ،

دوتا از خونندگان وبلاگ برای مطالب دیروز من نظر گذاشته بودند که...

الهام
دوشنبه 30 شهریور 1388 12:11 ب.ظ
خوب مگه چی میشه برای آزادی سرزمینش داره می ره تو هم بایدبری...
اگه تو نمی خوای بری به رفتن اون چی کار داری؟

امیر
دوشنبه 30 شهریور 1388 12:09 ب.ظ
خوب وگرنه چی؟؟ اگه ارشد قبول نشی مگه چی میشه؟
در جواب نفر اول(الهام خانم) باید عرض کنم که با رفتن و نرفتنش هیچ مشکلی ندارم...
-
=همچنان که وقتی تو خرداد ماه رفت بازم هیچ مشکلی نداشتم تا وقتی که این کاراش رو به عنوان یک ارجهیت به من و به خواسته های من و به خیلی چیزای دیگه قرار گرفت یعنی حاضر شد که حتی به خاطر این کارهاش (کارهای سیاسیش و رفتن به خاطر موسوی و از این شر و ورا) از من بگذره و قطع رابطه داشته باشیم
-خوب حالا چه طوریاست که الان با هم هستید؟؟؟
=خوب بعد از تمام شدن تب اولیه تو اواخر تیر ماه دوباره کمی، روابطمون داشت عادی می شد که یک سری مسایل دیگه پیش اومد که دوباره...
- مثلا چی چی پیش اومد؟
= حالا بماند بعدا سر وقتش می گم...

در جواب نفر دوم آقا امیر باید عرض کنم که اگه امسال ارشد قبول نشم باید برم سربازی؛ و بارفتن سربازیم اولا همه چیزایی که الان دارم(وبلاگ و سایت و فیس بوکم و....) همشون رو می بندم و بعد از اومدن از اونجا شروع به یه کار دیگه می کنم و در یک کلوم از دنیای دیجیتال و دنیای قبل از سربازیم خداحافظی می کنم...
- خوب چه ربطی داره به بقیه؟ اگه تو نباشی یعنی دنیای دیجیتال نمی چرخه؟
=خوب نگرفتی دیگه، گفتم همه چیز یعنی تمامی دوستام و ...( حتی نانی) بعدش هم کامپوتر به عنوان یکی از دوستام در حال حاضر مطرحه... نانی خودش می دونه...


دیشب نانی ساعت 12 زنگ زد و اس ام اس داد... که چرا جوابم رو نمی دی و من حالا در گیر بودم تو چرا زنگ نزدی و... از این حرفها...
منم جوابش رو ندادم  بعدش دیدم خواب نمی بره(بد خواب شدم) نشستم تا ساعت 4 کانال MBC prsian فیلم ارباب حلقه هار و کامل دیدم(این فیلم رو شاید 100 بار دیده باشماااا ولی هیچ وقت نشده که بتونم کامل از اول تا آخرش رو ببینم(آخه خیلی طولانیه از ساعت 12:30 شروع شد ساعت 4 صبح تموم شد)
بعدش هم رفتم خوابیدم تا ساعت 8 بعد هم رفتم به کارام رسیدم...
پ.ن 1: الان اومدم خونه گفتم ببینم تو مسنجر هستش یا نه؟ دیدم چراغش خاموشه... رفتم چکش کردم دیدم بعللللللللللللللله نانی خام INVIS تشریف دارن... منم اومدم بیرون...
باور ندارین ...این مدرک... ID ش رو سیاه کردم ولی آواتارش رو گذاشتم که بدونین(و بدونه و بعدا نیاد بگه که نه من  INVIS نبودم) راست می گم...

پ.ن2: الان هم کمی فیس بوک گردی و نت گردی کنم بعدش برم یکمی لالا کنم، شاید هم برم دوباره فیلم ببینم به جای لالا...


نوشته شده توسط:مانی



؟!؟!؟

یکشنبه 29 شهریور 1388  ساعت: 09:27 ب.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،دلم گرفته ،خورده فرمایشات ،

الان از مهمونی اومدم...
دل تو دلم نبودش... اومدم دیدم که کلا 4 بار اونم ساعت 7 زنگ زده که چی؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم خالش اینا امروز مهمونشون بودند و امشب هم دایی ایناش خونشون و می خوان با پسردایش امشب سه تایی چت کنند...(اونم با دو تا کامپوتر و یه خط اینترنت... )

یکی نیست که بهش به که به من چه؟ آخه بعد از یه روز زنگ نزدن باید زنگ بزنی و اینو بگی....

حالا فردا زنگ می زنه که امروز بیا باهم بریم دانشگاه و بیا و می خوام ببینمت و این چیزا....

پ.ن 1: دوباره شد مثل گذشته؛ هر وقت که کار داشته باشه و سرش گرم باشه من رو فراموش می کنه و هر وقت هم که کاری نداشته باشه و هر وقت هم که کاری و مشکلی داشته باشه که بتونم حل کنم میاد سراغ من و می گه که من عاشقتم و من دوستت دارم و من می خوامت و ....

حالا نوبت من هم می رسه، نانی خانم...
پ.ن 2: من از فردا وقت ندارم و کار دارم(باید کارام رو جمع و جور کنم که از هفته دوم مهر هم که کلاسام شروع میشه و 3 روز دانشگاه دارم تو قزوین و 3 روز هم باید برم کلاس کنکور برای ارشد(هر کلاسش 5 ساعته)... یه روزش هم باید برم کارخونه ، خیر سرشون می خوان دو تا ISO و OHSAS بگیرن منم باید دنبال کاراشون باشم... چقدر سرم شلوغ می شه(تازه هنوز برای مطالعه درسام برنامه نذاشتم!!!)

پ.ن 3: من امسال باید ارشد قبول بشم، وگرنه...


نوشته شده توسط:مانی



روز قدس و پیامد های جانبی اون

یکشنبه 29 شهریور 1388  ساعت: 10:52 ق.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،خورده فرمایشات ،

نانی دو روز پیش دوباره جو کار سیاسیش گرفتتش و رفت تو برنامه روز قدس و ...
بهش گفتم که نره ولی وقتی دیدم که خیلی دلش می خواد بره و هی بنا به هر دلیلی شروع می کنه که مامانم می خواد بره و فلانی می ره و ... رضایت دادم آخر سر... با این که می دونستم که اگه بره دوباره جو می گیردش و دوباره خرش می ره رو بوم و می خواد شروع کنه به نصیحت کردن من...
آخه درسته دیدگاه جفتمونتو این مسئله یکیه ولی من می گم که این کارا تاثیری نمی زاره و بیشتر باعث ایجاد محدودیت می شه؛ بهتره آدم وسط پتو بخوابه که هر وری پتو رو کشید بازم زیر پتو باشه....(البته از موسوی و کروبی دل خوشی ندارم ولی هر چی باشه بهتر از بقیه کاندیداهان)
ولی اون می گه که باید سر این مسئله آدم همه کار بکنه...
از روزی هم که اومده(تو این دو روزه) هر وقت زنگ زدیم و خواستیم صحبت کنیم شروع کرده که اون روز این طوری و دیروز این طوری و ...
منم براش شرط گزاشتم که تا وقتی که هنوز تو اون حال و هوا و جو روز جمعه باشه بهم زنگ نزنه... و اون هم زنگ نزده...

دیشب هم که عید رو اعلام کردم زنگ زدم که بهش تبریک بگم؛ اول جواب نداد بعد که خودش زن زد دوباره شروع کرد که آره بابم می گه که ما یه ماه ژیش ماه و دیدیم و همسایمون فلان کار و کرده و ....
امروز هم که زنگ نزده(دیروز ههم که اصلا نه تو مسنجر بودش نه تو فیس بوک... امروز هم همین طوره...)


همین جا مجددا بهش عید رو تبریک می گم

پ.ن: می دونم که حالا بعد از ظهر اگه بیاد این مطلب رو بخونه شروع می کنه به زنگ زدن، که اگه می دونستم این کار رو نمی کردم و ببخشید و گرفتار بودم و ....
منم بعد از ظهر می خوام برم دیدن مامان بزرگام وخونه نیستم، و اتفاقی موبالهام رو هم خونه جا میزارم...


نوشته شده توسط:مانی



مشخصات

شنبه 28 شهریور 1388  ساعت: 01:00 ب.ظ

نوع مطلب :خورده فرمایشات ،

-نام:خدای غم
- نام پدر: رنج
- نام مادر: فرشته سکوت
- تاریخ تولد: دوران غم
- شماره شناسنامه : نامفهوم
- محل تولد: دنیای فراموش شده
- شغل: آوارگی
- جرم: به دنیا امدن
- مدت محکومیت: حبس ابد
- نام پدر بزرگ : درویش تنها
- نام مادر بزرگ : سلطان غم
- آدرس: غمستان - میدان تنهایی - چهارراه رنج - خیابان بدبختی -کوچه غربت - پلاک ناباوری


نوشته شده توسط:مانی



خدایا دلم تنگه

دوشنبه 23 شهریور 1388  ساعت: 02:21 ب.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،دلم گرفته ،

دلم تنگه مانیه
دلم هواشو داره
می خوام فقط بدونه ما مال همیم
مانی عزیزم بیا این جا توی خونه 2 نفرمون بگو که دوستم داری
بگو D.D
بگو عزیزتم
مانی ، من و تو توی این دنیای تنهایی فقط برای همیم عزیزم...
ما هم رو داریم ، من و تو تنها نیستیم
مانی دلم می خواد سرمو تکیه بدم به شونه هات
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم(همون آهنگی که خودتم هم دوست داری)




نوشته شده توسط:نانی



فریاد دوست داشتن

یکشنبه 22 شهریور 1388  ساعت: 08:01 ب.ظ

نوع مطلب :درد و دل ،دلم گرفته ،قرار و وصال ،

امروز با مانی رفتیم جایی
یه جایی که خودم پیشنهادشو بهش داده بودم البته بهش گفته بودم 2شنبه یا 3 شنبه بریم اما مانی امروز رو جور کرد.
خلاصه بعد از کلی انتظار راه افتادم و رفتم پیشش...
می خواستم امروز نهایت عشقم رو بهش نشون بدم...اما انگار کارم باز اشتباه از آب دراومد و رنجوندمش...باهام قهر کرد... آخه مانی در واقع می تونم بگم بهترین مرد زندگیم...نمی دونم چرا همه کارم براش خطاست و باعث دلگیریش می شه.
اما می خوام اینو فریاااااااااااااااااد بزنم که گوش فلک کر بشه
(مانی) عزیزم به خدااااااااااااااااا دوست دارم
بگووووووو جه جوری عشقمو نشونت بدم؟؟؟آیا فقط با.....؟؟؟؟ به خدا با تک تک سلولام دوستت دارم...تو که مثل بعضی مردا نیستی که نباید بهشون ابراز عشق کرد..
عزیز من ، من فقط مال توأم این رو بارها بهت گفتم
مانی با من بااااااااااااااااش همیشه....تنهام نذار...
یادته بار اولی که عاشقت شدم؟؟اما این بار عشقم از دل و عقل و وجودمه
باور کن، عشق منو باور کن
من نیازم تو رو هر روز دیدنه...از لبت دوست دارم شنیدنه

پ.ن: اینجا شده دفترچه خاطرات عشق من و مانی...می خوام رو کاغذ بنویسم اما نمی شه...اینجا رو مانی عزیزم می تونه بخونه...


نوشته شده توسط:نانی



  • کل صفحات: 2
  • 1  
  • 2  

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

نظرسنجی

  • اگر" دوستت دارم "را از طرف مقابل خودتون بشنوین چه فکری می کنین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • کل بارگزاری :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو